محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4259

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيش يوسف آمد ، يوسف به دو گفت : « خالد مىگويد كه مالى به نزد تو سپرده است . » زيد گفت : « او كه بر منبر خويش پدران مرا دشنام مىگفت ، چگونه مال به من مىسپرد ؟ » گويد : پس يوسف كس فرستاد و خالد را بياورد كه جبه اى بتن داشت به دو گفت : « اينك زيد كه گفته بودى مالى به نزد وى سپرده اى و او منكر است . » خالد در چهرهء آنها نگريست و گفت : « مىخواهى با گناهى كه در بارهء من مىكنى گناه ديگرى را هم در بارهء اين بيفزايى ؟ من كه او و پدرانش را بر منبر دشنام مىگفتم ، چگونه مالى به او مىسپردم ؟ » گويد : يوسف خالد را ناسزا گفت و او را پس فرستاد . اما در روايت ابو عبيده چنين آمده كه هشام گفتهء زيد و كسانى را كه يوسف همانند زيد متهمشان داشته بود باور كرد و آنها را پيش يوسف فرستاد و گفت : « آنها به نزد من قسم ياد كرده‌اند و من قسمهايشان را پذيرفته‌ام و از آن مال برىشان دانسته‌ام ، آنها را فرستادم كه با خالد فراهمشان كنى كه گفتهء او را تكذيب كنند . » گويد : هشام به آنها جايزه داد و چون به نزد يوسف رسيدند منزلشان داد و حرمت كرد و كس فرستاد كه خالد را بياوردند و به دو گفت : « اين قوم قسم ياد كرده‌اند و اينك نامهء امير مؤمنان دربارهء برائت آنها . آيا دربارهء آنچه دعوى كرده اى شاهدى دارى ؟ » گويد : ولى شاهد نداشت ، كسان به خالد گفتند : « موجب اين كار كه كردى چه بود ؟ » گفت : « مرا به سختى شكنجه مىكرد ، اين دعوى را كردم و اميد داشتم پيش از آنكه شما برسيد خدا گشايشى پيش آرد . » گويد : پس يوسف آن گروه را رها كرد . دو مرد قرشى ، جمحى و مخزومى ،